X
تبلیغات
پارس هاب
دوشنبه 22 خرداد‌ماه سال 1391

رج چل و هفتم


خواستم از این روزهای اخم و نعره کشیدن های آقایون جلوی تلوزیون ها چیزی بگویم دیدم حرفی درخورتر از چیزی که قبلن گفتم نیست...پس رجوع کنید به رج دهم!



|> با خونسردی! :*

شنبه 9 اردیبهشت‌ماه سال 1391

رج چل و شیشم



" درد اجباری بی حاصل " دردی که سهم ما نیست..دردی که اجبار میکند با همه ی بغضم برهنه رو به رویت بنشینم و بگویم "شروع کن" تو نگاهت دو دو بزند..بیفتد!! با شرمی اجباری بگویی " نمیتوانم" با تحکمی مردد و اجباری دستت را بکشم روی نقطه ی آغاز همیشگی و باز بخواهم و باز بخواهم..تا خواستن اجباری تو بگذرد ...تا در آمیختگی بگذرد ..تا اجبار لذت بگذرد..تا برسم فقط برسم به لحظه ی رهاییت از سنگینی بغض ها و گره ها...تو سبک شوی و من ارضا.




|> سه ماه ننوشتن خجالت آور است.شما ببخشید!

چهارشنبه 12 بهمن‌ماه سال 1390

رج چل و پنجم

 

 

اهوم! 

وقتی که اضطراب از هر درز و روزنی وارد هر جایی که مربوط به توست میشود زنانگی ات خواب میرود!فقط ظاهرت خبر از جنسیتت میدهد!از درون هیچی نیستی جز یک ستون که بیشتر از این چیزی فرو نریزد! 

سکوتم از همین است!شاید بهتر است از احساس یک ستون بنویسم که زمانی زن بود!هوم؟

جمعه 20 آبان‌ماه سال 1390

رج چل و چارم

 

 

باشد!!! منم سکوت..مثل تو...تو در سکوتت به حرفهای تلخ و خسته ی من فکر میکنی،من از همان وقتی که بغض میکنم و نمی بینی از همان وقتی که داد میزنم گریه میکنم سکوت میکنی به تمام مردهایی که قبل و بعد از تو بودند و میتوانستند باشند فکر میکنم!هرچند که صدها بار در وقت خوشی گفتم که از تک تک شان بیزارم... :-)

چهارشنبه 22 تیر‌ماه سال 1390

رج چهل و سوم



چند ساعته تو آشپزخونه کار کردی و خسته شدی و ازت سراغی نگرفته و با یه بوسه خستگی از تنت نگرفته...یا یه بعد از ظهر طولانی خوابیدی و نیومده با حرفای همیشگیش بیدارت کنه...حرص میخوری و عصبانی میری دنبالش...اگه وقتی پیداش کردی پای کامپیوتر یا هر سیستم و وسیله ی دیگه ای در حال بازی کردن بود..اخمتو وا کن و چن دقه از پشت سر نگاش کن..بعد بهش نزدیک شو و ببوسش...بهت نگاه میکنه و میگه ببین همه ی این سربازارو به خاطر تو میکشم یا اگه بتونم گل بزنم میریم بیرون...یا میگه اگه این رالی برنده بشم واممون جور میشه نه؟

این حرفا که برا من هزار بار عاشقانه تر از دوستت دارم هاشه!!




|> تو جون بخواه!!

دوشنبه 20 تیر‌ماه سال 1390

بافتنیم مثه تو خوب نیست..اما میزنم رج چهلودومو

 

نه که سراز لاک غرورم برداشتم ...این چن روز سبد بافتنیاتم صداش دراومده از نبودنت...

جمعه 10 تیر‌ماه سال 1390

یک رج زیر



غر نزن...اخم هم نکن..گوش کن...این یک رج پنهان بماند فقط و فقط برای من و تو: من! با همان نسبت پنهان یک عمر برای تک تک سلولهای مردانه ات..چه دور چه نزدیک...زنانه عاشقی میکنم ...

دوشنبه 30 خرداد‌ماه سال 1390

رج چهلم



خیال !شراب توانایی ست.
اما نه آنقدر که وقت لمس کردنش بتواند واقعیت نبودش را از تو بگیرد…لمسش را که به خیال می کشی همه چیز یک پانتومیم احمقانست
احمقانه
.



دوشنبه 30 خرداد‌ماه سال 1390

رج چهلم



خیال!شراب توانایی ست.
اما نه آنقدر که وقت لمس کردنش بتواند واقعیت نبودش را از تو بگیرد...لمسش را که به خیال می کشی همه چیز یک پانتومیم احمقانست.
احمقانه
!
چهارشنبه 25 خرداد‌ماه سال 1390

رج سی و نهم

خاطره هامونو مرور نمی کنم،مسواکتو چک می کنم ..پیژامتو بو می کنم!می گم که بر میگردی

شنبه 31 اردیبهشت‌ماه سال 1390

رج سی و هشتم

 

 

باید مردی در زندگیت باشد که بچسبی به شیشه های هرنوع زیورآلات! از برلیان تا نفره و استیل!

دوشنبه 19 اردیبهشت‌ماه سال 1390

رج سی و هفتم

 

 

دلم آب میشود که دو تکه هرزگی برایت بپوشم و تک تک فاحشه های محبوس درونم را آزاد کنم..دو تکه هرزگی آزاد و فارغ!

پنج‌شنبه 7 بهمن‌ماه سال 1389

رح سی و شیشم

  

 

ذهنم همیشه حاشیه میرود در اوج هم آغوشی هامان 

این بار به این فکر میکردم 

این ریسمانِ خیسِ نازک که بین لبهایمان پل بسته 

از دهان توست یا من؟یا فرزند خیسی زبان من و تو؟ 

شنبه 13 آذر‌ماه سال 1389

رج سی و پنجم

 

 

دنیا بلد میشد آسون بگیره به این لحظه هام، 

اگه خیالت اونقدر توانا بود، 

که دستام شخم بزنن بیراهه های تنت رو، 

خیالت میشد رستم 

جلوی این لشگر غم، 

منم قله نشین میشدم به بلندترین قله ی تنت!!!

سه‌شنبه 11 آبان‌ماه سال 1389

رج سی و چارم

 

 

گفت: 

پدرم هنوز خرید کردن با مادرم را دوست دارد..اما دیگر کنارش نمیخوابد! 

 

 

 

دوشنبه 3 آبان‌ماه سال 1389

رج سی و سوم

  

به لباس زیرش با همان مدلی که همیشه دوست داشتم حسادت نکردم،به انتظارش حسادت کردم،به اینکه منتظر کسی بود که برایش بپوشد.حسود شدم به بالندگی اش که خوب میدانست استعداد این را دارد که چشمهای خسته و تازه از سفر آمده ی مرد را بی خواب و شیطان کند..شوقش ناخن کشید به دلم که هر بار،آمدنش را با انگشتانش نشان میداد... تنها که شدم گفتم کاش چشم و دلم پیش سرویس طلایش مانده بود!! در اولین فرصت یک وام خودرو میگرفتم و آرام میشدم.اما آرامش من پیش استعدادم جا مانده.میفهمی؟

پنج‌شنبه 21 مرداد‌ماه سال 1389

رج سی و دوم

 

گفتم هرچقدر که روشن فکر باشی،از اصالتت دور شده باشی،روزی مردی می آید که تو را برمیگرداند به اصالتت.حتی اگر آن مرد رهگذر همان روزهایت باشد.

آن مرد می آید و دلت کوچک میشود،بیزاری از حسادت و حسادت میکنی. مالک میشوی و مالکیت طلب میکنی..سند ِبند بند تنت را به نامش میزنی.زن ِقدرتمندت دیروزی میشود،خواب میرود. سایه می طلبی. همه ی زیباییت «غربتاً الی الرجل» می گیرد.. 

گفتم نمیدانم این اصالت تا کی ماندنی ست...اما خوب است آن مرد بیاید و روزگاری را در این آزار شیرین زنانگی کنی و زندگی...

یکشنبه 20 تیر‌ماه سال 1389

رج سی و یکم

 

تمام بعد از ظهر،  

تمام یک بعد از ظهر تابستان، 

تمام یک بعد از ظهر تابستان مچاله شده روی کاناپه، 

گریه کردم، 

قمری مادری را دیدم که به جوجه اش پرواز یاد میداد...

پنج‌شنبه 30 اردیبهشت‌ماه سال 1389

رج سی ام

 

با چشمهای قرمز که خانه آمدی یعنی نه تنهایی نه گریه هیچکدام تسکینت نداده! یعنی من خوب میدانم آخرین مسکن پیش من است!

یعنی طاقت از کفم میاید پیش تو برای لحظه ای زودتر آرام شدنت،

اینجور وقتها نیازی به فضای تاریک و موسیقی ملایم و عطرهای جنسی و لباسهای هرزه نیست!! اصلن نباشد بهتر است!

چهار دست و پا می آیم روی تخت، کنارت توقف میکنم. خم میشوم روی صورتت... 

لبخند تلخت زهریست که به دلم میپاشی...و... اولین بوسه...

خوب می فهمم که ایجور وقتها من به چشمت فقط سه ضلعم!سه تا ضلع!..پس موهایم را باز نمیکنم که لوندیم را خریدار نیستی..

به اوج رسیدنت، آرام شدنت به دلم زهر میشود وقتی که خوب میفهمم تو از زنی دیگر سرت را میان سینه های من پنهان میکنی و سینه ام از غم ِ زنی دیگر خیس ِ خیس میشود... 

 

شنبه 25 اردیبهشت‌ماه سال 1389

رج سی ام

با چشمهای قرمز که خانه آمدی یعنی نه تنهایی نه گریه هیچکدام تسکینت نداده! یعنی من خوب میدانم آخرین مسکن پیش من است!

یعنی طاقت از کفم میاید پیش تو برای لحظه ای زودتر آرام شدنت،

اینجور وقتها نیازی به فضای تاریک و موسیقی ملایم و عطرهای جنسی و لباسهای هرزه نیست!! اصلن نباشد بهتر است!

چهار دست و پا می آیم روی تخت، کنارت توقف میکنم. خم میشوم روی صورتت..لبخند تلخت زهریست که به دلم میپاشی!

و... اولین بوسه...

خوب می فهمم که ایجور وقتها من به چشمت فقط سه ضلعم!سه تا ضلع!..پس موهایم را باز نمیکنم که لوندیم را خریدار نیستی..صدایم را کمتر میشنوی..

به اوج رسیدنت، آرام شدنت به دلم زهر میشود وقتی که خوب میفهمم تو از زنی دیگر سرت را میان سینه های من پنهان میکنی و سینه ام از غم ِ زنی دیگر خیس ِ خیس میشود..

راضیم، تو آرامی، شام میخوری و حالت خوب است و من اشتها ندارم باید زود دوش بگیرم این اشکهای غریبه از تنم شسته شود...

چهارشنبه 22 اردیبهشت‌ماه سال 1389

رج بیست و نهم

 

مثل یک زن کولی باز پریده توی وجودم و نمیگذارد..نمیگذارد وقتی با شیوه ی خودت صدایم میکنی،در جوابت بگویم: "جون دلم؟"

این زن ِ ترسو، شده یک دیوار حائل بین تو با _____ من و نیاز گفتن این کلمات!

این زن میترسد که در عبور آرام روزها و تکرار این کلمات ،درونم بمیرد و چیزی برای آن مرد کولی درون تو نداشته باشد!

دوشنبه 13 اردیبهشت‌ماه سال 1389

رج بیست و هشتم

 

سیگار بکش..

تصورت را دوست دارم وقتی که پیاده روها را تنها و بی مقصد میروی و پک عمیق به مارلبورو بین انگشتانت میزنی..

سیگارآتش کن...اما نه وقتی که پیش منی..

تسلا را از این ذرات خشک نگیر..

بعد همخوابگی با من سیگار نکش،

...

بگذار باور کنم  دستهایم توانایی این را دارند که کلمات یخ زده ات را گرم کنند تا با من حرف بزنی!

جمعه 27 فروردین‌ماه سال 1389

رج بیست و هفتم

  

چشمهایشان که گرد میشود..لحنشان هزار علامت تعجب که میگیرد،شیرین است برایم.. 

تاسف بین لبهاشان که جمع میشود، گاهی در لفافه..گاهی با همه ی صراحتشان بی سلیقه میشوم،خنده ام میگیرد..

تو نگاهت خنثی است...نگاهت درپوش دارد..لحنت برای لطافت زنانگی من مهربان نیست..ریش داری،بلند!..زنها از همکلام شدن با تو گریزانند..من ریزنقشم ،کوچکم،تو از من خیلی بزرگتری..بلندتر..وقتی تو راه میروی من میدوم! 

این ها از تو کوه ساخته پیش همه ی زنها..کوهی صعب العبور..!هیچ زنی جز من نمیداند نگاه هایت بلدند بی تاب کنند..ساعتهایی از روز هست که نگاهت مثل پرنده آزاد است، به هر شاخه از تنم که بخواهد میرود..من یاد گرفتم لحنت را برای حضور زنانگی خودم آماده کنم..

فاتح شدم به فتح تو که فتحت فقط در ید زنانگی من بود و من!

دوشنبه 16 فروردین‌ماه سال 1389

رج بیست و شیشم

  

 

بعضی از بوسه ها...بعضی بازیه با لبها،عین حرف زدنه..عین درد دل کردن،لبت رو که میذاری روی پوستش دیگه برداشتن مشکله،لباتو می کِشی،بر نمی داری! زبونت تو دهنت قفل شده..صدای ریتم نفسات عین هق هقه..اینجا بغض میاد،لباتو بیشتر فشار میدی..این جوری لبات راحت تر حرفشو میزنه... 

اگه خوب نگام کنی.این جور بوسه ها همه چیو فاش میکنن،میگن که نرو..میگن کاش زمان تو همون لحظه وایسه.. 

خوب نگام کن...

شنبه 29 اسفند‌ماه سال 1388

رج بیست و پنجم

 

 

زیاد وقت ندارم.چیزی تا اتمام وقت نامه نوشتن برای عمو نوروز نمانده. 

میخواهم بنویسم هر دوتایمان را عوض کند ...غیر از این باشیم که هستیم..میخواهم ازشان درخواست کنم من زنی شوم که سرم به زندگیم باشد و کاری به کار رابطه ها نداشته باشم..همین که تو باشی شب به شب لباس کار های سیاهت را بیشویم کافی باشد،زنی باشم که راه راضی کردنش یک اخم تو باشد و خاتمه ی همه چیز چشم گفتن من!میخواهم ازشان خواهش کنم تو از همان مردها باشی که همیشه چهار قدم جلوتر از عیالشان راه میرود و من از همان عیال ها باشم که پشت سرت دوان دوان،گاهی هم آب دهن پسرمان را که روی شانه ات خواب رفته بگیرم! میخواهم جای اینکه مثل هفته های اخیر به این فکر کنم نیازت پایبندت کرده به من یا خود من،به فکر داشتن النگوهای بیشتر باشم و شبها خواب ببینم تا آرنج النگو دارم..میخواهم به عمو نوروز بگویم از این همه نبودنت دلم تنگ است..از کتابها که جای تو را پر نمیکنند خسته شدم.مینویسم برایش که تو فقط باشی حتی از آن مردها بشوی که وقتهای سر خوشی چُپُق و قلیان چاق میکنند من هم همان وقت که آتش سر قلیان را سرختر میکنم مدام عشوه گری کنم و تو دست درازی.. 

وقتی نمانده و چار ه ای هم! من به آنچه بچه ها باور دارند امید دارم...

سه‌شنبه 11 اسفند‌ماه سال 1388

رج بیست و چارم

  

امشب چایی را نمی شود مثل هرشب تلخ خورد،شام می پزم برای خودم..امشب باید با خودم مدارا کنم... 

مسئله این است که تقسیم شدم! از همه ی کسانی که برای تو بودم،در نبودنت قسمت شدم بین این همه آدم!... 

شنبه 1 اسفند‌ماه سال 1388

رج بیست و سوم

 

 

همیشه نه..بعضی روزها نبودنش تفاوت بین همه ی مردها را برمیدارد.. 

بعضی روزها اصلن فرقی ندارد این مردی که دارد نازت را می خرد از چاقیش بیزاری و ریش بلندش حالت را به هم می زند! یادت می رورد که مردت را با کراوات دوست داری..فرقی نمی کند که چطور غذا می خورد..مهم نیست که پا به پای تو فیلم نمی بیند و منتظر چاپ کتاب فلان نویسنده نیست!..یادت می رود که دلت می خواست با مردت بحث کنی،سیاسی،مذهبی،فلسفی..! آنقدر از تو نیست که یادت می رود قدم زدن شبانه و تکیه دادن به شانه اش آرزویت بوده!!دیگر هم غصه ات نمی گیرد که گل خریدن برایت را پول دور ریختن می داند..همه چیز الا جنسیت اش بی ارزش است چون همین کافی ست که می فهمی نگاه کردن به جزء جزء صورتت چشم هایش را قرمز میکند.  

 

 

 

پ.ن : دلم میخواد بیام وبلاگتون و حرفاتونو بشنوم..اما واسه به روز کردن همین جا هم از شبانه روز وقت میدزدم!..

 

جمعه 2 بهمن‌ماه سال 1388

رج بیست و دوم

 

 صدایم که میکنی "خانم" "بانو" با مصوت بلند " او " ، تمام سلولهای تنم که این همه مدت طولانی متحدشون کرده بودم در برابر تو، سینه سپر میکنند روبه رویم. 

فقط برای همین دو کلمه! 

 

دوشنبه 7 دی‌ماه سال 1388

رج بیست و یکم

 

نسبت خاصی نداریم، 

یک آشنایی که مدیون خانواده مان هستیم و یک دوستی به همان اندازه که وقت درگیری ها سراغ هم میرویم،ما را برد سینما و نشاند کنار هم! 

همه ی این رابطه خیلی کم بود که من از وجودش (یا اصلن نمیدانم از کجا)بفهمم که گرسنه ست و ساندویچش رو به دستش بدم..و خیلی خیلی کم است وقتی بی آنکه چشم از پرده بردارم میبینم که نگاهم میکند و کسی درونم میگوید"هنوز گرسنه ست"..چند دقیقه بعد ساندویچ دوم رو بهش میدم و میگم:"میل داری ساندویچمو بخوری؟..من گرسنه ام نیس!"...کمی بعد با اعتماد به احساس قبلم،میدونم که حالا دستامو میخواد..اما دستام مال خودم هستن..که اگر باشی فقط مال تو!.. 

چراغها که روشن شد هنوز از خودم و از تو می پرسیدم:من از تو،وجود این مرد کوچک را بلدم؟ 

 

 

  

  

|| 

   دلم نمیخواد حسم و لحظه هامو به ترتیب و دنباله دار بنویسم! سبکم شده که حتی در نوشته های شخصی با زمان افعال بازی کنم!...پی ترتیب خاص در رج هایم نباشید . 

                                                                                                             ||

سه‌شنبه 24 آذر‌ماه سال 1388

رج بیستم

  

 

  سه روزه آرزومه مثه همیشه پشت دامنمو بگیره و پشت سرم را بره و هر چی بگم "پسرکم،برو بازی کن دنبال من راه نیا" گوشش بدهکار نباشه! سه روزه دلم میخواد رد جیششو روی سرامیک آشپزخونه بشورم! بچه ام پاش روی سرامیک ها یخ میکرد و تحمل نگه داشتن خودشو نداشت! سه روزه رو دیوار پشت در اتاق نقاشی نکرده! !دو شبه منتظرم کلافه ام کنه که یه شعر و بارها و بارها بخونم.  پسرم سه روزه میگه دلم داغه، پاهام درده ماما ! پاشویه افاقه نمیکنه.. 

 

   1      2      >>