آموزش زبان انگلیسی Extra آموزش زبان انگلیسی Extra
هم سریال ببینید، هم زبان یاد بگیرید!
روش جدید آموزش زبان انگلیسی با فیلم
سریال کره ای ققنوس
نسخه کامل و دوبله فقط 8000 تومان
پخش شده از شبکه فارسی  1
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 2 بهمن ماه سال 1388
رج بیست و دوم

 

 صدایم که میکنی "خانم" "بانو" با مصوت بلند " او " ، تمام سلولهای تنم که این همه مدت طولانی متحدشون کرده بودم در برابر تو، سینه سپر میکنند روبه رویم. 

فقط برای همین دو کلمه! 

 

دوشنبه 7 دی ماه سال 1388
رج بیست و یکم

 

نسبت خاصی نداریم، 

یک آشنایی که مدیون خانواده مان هستیم و یک دوستی به همان اندازه که وقت درگیری ها سراغ هم میرویم،ما را برد سینما و نشاند کنار هم! 

همه ی این رابطه خیلی کم بود که من از وجودش (یا اصلن نمیدانم از کجا)بفهمم که گرسنه ست و ساندویچش رو به دستش بدم..و خیلی خیلی کم است وقتی بی آنکه چشم از پرده بردارم میبینم که نگاهم میکند و کسی درونم میگوید"هنوز گرسنه ست"..چند دقیقه بعد ساندویچ دوم رو بهش میدم و میگم:"میل داری ساندویچمو بخوری؟..من گرسنه ام نیس!"...کمی بعد با اعتماد به احساس قبلم،میدونم که حالا دستامو میخواد..اما دستام مال خودم هستن..که اگر باشی فقط مال تو!.. 

چراغها که روشن شد هنوز از خودم و از تو می پرسیدم:من از تو،وجود این مرد کوچک را بلدم؟ 

 

 

  

  

|| 

   دلم نمیخواد حسم و لحظه هامو به ترتیب و دنباله دار بنویسم! سبکم شده که حتی در نوشته های شخصی با زمان افعال بازی کنم!...پی ترتیب خاص در رج هایم نباشید . 

                                                                                                             ||

سه شنبه 24 آذر ماه سال 1388
رج بیستم

  

 

  سه روزه آرزومه مثه همیشه پشت دامنمو بگیره و پشت سرم را بره و هر چی بگم "پسرکم،برو بازی کن دنبال من راه نیا" گوشش بدهکار نباشه! سه روزه دلم میخواد رد جیششو روی سرامیک آشپزخونه بشورم! بچه ام پاش روی سرامیک ها یخ میکرد و تحمل نگه داشتن خودشو نداشت! سه روزه رو دیوار پشت در اتاق نقاشی نکرده! !دو شبه منتظرم کلافه ام کنه که یه شعر و بارها و بارها بخونم.  پسرم سه روزه میگه دلم داغه، پاهام درده ماما ! پاشویه افاقه نمیکنه.. 

 

دوشنبه 11 آبان ماه سال 1388
رج نوزدهم

 

تلوزیون میبیند اما حواسش نیست.. نگاهش را لحظه ای هم برنمیگرداند..انگشت بزرگ پایش را به فرش میکشد،لب پایینی اش را هرچند ثانیه به طرف بالا جمع میکند..گاهی نفس عمیق میکشد و عینکش را بالاتر میزند..اینها یعنی عصبی است.کنارش میشینم،طوری که بازویم آرام به بازویش برخورد کند..کمی فاصله میگیرد.من هم صورتم را به طرف تلوزیون برمیگردانم،اما تمام نگاهم ریخته پشت عینکش..پایم را روی فرش میکشم و انگشت بزرگش را که خواب فرش را بر هم میزند محکم میگیرم..کف پایم آرام میگیرد..آرام با گوشه ی پا انگشتش را نوازش میکنم..هنوز نگاهش به تلوزیون خیره است!انگار دلم تنگ میشود دستش را محکم میگیرم..با پوست دستش بازی میکنم..هیچ حرکتی نمیکند و اجازه میدهد،انگشتانم را میبرم میان جنگل موهای ساق دستش..انگشتانم شاد بالاتر میروند تا فتح شانه هایش..لب میسایم به شانه اش ..سرم را روی شانه هایش میگذارم نفس هایم موهای روی شانه اش را تکان تکان میدهد..آرم میگوید «بلند شو!»..می نشینم و صاف توی چشم هایش نگاه میکنم..لحظه ای بعد سرش را توی بغلم فرو میکند.. 

به کلام های جسمی ایمان دارم..

چهارشنبه 15 مهر ماه سال 1388
رج هیژدهم

 

برگشتم به رختخواب خودم...به خانه ام.. 

و کم کم برمیگردم از جاده ها..پیچ پیچ پیچ. 

برمیگردم از دلهره های نبودنم..  

وقتی که گم می شود ریز نقشی اش میان بازوانت، 

وقتی که آرام میخندید ..

وقتی که چایی میخورد .. 

وقتی که شام می پزد  

وقتی که لباسهایت روی بند خشک می شود،

برمی گردم..  

برمیگردم از این که مرا نمی شناخت..

برمیگردم از خنده های تو..

برمیگردم از گریه نکردن هایم ..

برمیگردم از نان و پنیر و بغض ..

برمیگردم از تاب بازی دریا .. 

برمیگردم از مدام تصور کردنتان در خلوت.. 

برمیگردم از خیره گی به لب های براق و نازکش.. 

آرام آرام برمیگردم از تو....به خودم!

یکشنبه 15 شهریور ماه سال 1388
رج هیفدهم

 

 

زندگی شخصی ام معتادیه که سر کوچه گاهی نَنِشسته..اگر باشد برایش سیگار می خرم..

شنبه 7 شهریور ماه سال 1388
رج شونزهم

 

همین جا خوابیده بودم روی تخت..چشمهایم را باز نمی کردم..حتی سرا پا گوش نبودم و صدای بودنت را میشنیدم،بازدمت موهای ریخته شده روی گوشم را تکان تکان می داد..دست نزدم اما درشتی اندامت را حس میکردم..پهنی سینه ات!کشیده گی و محکمی ران هایت که رو به من بود..سرم را کشیدم طرف سینه ات...یک لحظه فقط یک لحظه هر چه میشنیدم..حس میکردم..دیگر نبود..چشم باز کردم...فقط لبخند زدم به جای خالیت!فقط لبخند!

پنجشنبه 29 مرداد ماه سال 1388
رج پونزهم

 

هیچ کس نمیداند امروز چطور این همه ظرف نشسته را شستم..هیچ کس! 

خوابیده بودم روی زمین،به تو فکر نمیکردم اما به ظرفهایی که سه روز بود نشسته بودم چرا! گریه ام میگرفت از فکر شستن شان..تا اینکه تو آمدی توی ذهنم..فکر کردم به این که شاید شاید شاید تو تا یک ساعت دیگر برگردی..

شنبه 17 مرداد ماه سال 1388
رج چاردهم

 

اینجوری بغلم نکن! 

بچه دار میشیم!!! 

بچمون هنوز اتاق نداره!خودمونم اتاق نداریم!  

اینجوری بغلم نکن و نگو قد بغلم دوست دارم..که این جوری من میفهمم حد زیادی قد بغل!  

اینجوری بغلم نکن که رویایی برام باقی بمونه!  

اینجوری بغلم نکن که بتونم باهات قهر کنم! 

 

بغلم نکن که تاب بیارم نبودنت رو 

 

شنبه 20 تیر ماه سال 1388
رج سیزهم

 

زنها غم هایشان را خوب بلدند برقصند.قدرت تسکین اش کم از گریه ندارد.رقصیدم،تنهایی،نی ناش ناش همان روز که تو حرف نزدی..اشتها نداشتی..همان روز که صدای بسته شدن در گفت:خداحافظ...!!چشم هایم را بستم و رقصیدم و هر مردیکه ای را تصور کردم الا تو!

   1      2      3      >>