X
تبلیغات
رایتل
جمعه 8 آذر‌ماه سال 1387

رج دوم

بخاریمان  بد میسوزد..بو میدهد..کتری که رویش گذاشتی دارد دود میکند.مدام داری مینویسی و خط میزنی.پاهایت را تکان تکان میدهی.دست راستی که ستون کمرم شده روی قالی سُر میدهم،میشود بالش سرم.میخواهم به پاهایت نگاه کنم..گاهی انگشتهایت را به هم میکشی..تکان میدهی..فکرها را عقب میزنم فقط میخواهم نگاه کنم..دلم برای پایت تنگ میشود.روی زمین غلت میخورم سه بار.زیر میز جای نمیگیرم.یادم رفته بود.لنج میکنم.بالا تنه ام را میکشم زیر میز.پاهایت را بغل میگیرم.تمام سینه ام را پر میکند.تو کمی میترسی..به تکیه گاه صندلی مان تکیه میزنی از همان بالا میخندی : دیوونه بیا بیرون!اونجا چرا؟!من هم پایت را سفت تر بغل میکنم.